![]()
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
محسن رضوی
irclipمحمد فخار فریبرز نظری علیرضاقزوه مریم توفیقی محمدروحانی محمد رضا ترکی استاد شجریان دانلود نرم افزار مریم قدیانی سعیدی راد مهدی معارف لینک در لینک :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
شعرا
شعرمعاصرایران برایم دعا بخوان
سلام
تمام روز نشستیم و پشت هم خواندیم: کلاس و درس و سفر مو طلا نمی فهمم کلاس و درس وسفر تا کجا نمی فهمم چقدر گچ بخورم در کلاس دلگیری که یا نمی شنوم هیچ یا نمی فهمم ... امروزهم... .. . آنکه بر جانم از او دم به دم آزاری هست می توان یافت که بر دل زمنش باری هست از من و بندگی من اگرش عاری هست بفروشد که به هر گوشه خریداری هست ...به صبر کوش تو ای دل .... ... .. . برای آنکه دعاهایتان مستجاب شود اول برای دیگران دعا کنید. |+| نوشته شده توسط محمد سعیدی در جمعه هشتم تیر 1386 ساعت 14:42
جاسوسی
با سلام خدمت همه ی دوستان خوب و مهربانم امید وارم که سال ۸۶ سالی پراز شادی و پیروزی برای همه ی شما باشه غزلی روتقدیمتون می کنم امید وارم که با راهنمایی و نظراتتون خوشحالم کنید جاسو ... ...سوسی
نشانه کرده دلم را به پر طاووسی
دلی که می زند از دور کور نور فانوسی
تمام این لحظات سیاه می گذرد
به یاد چشم سیاهی به شوق رو بوسی
هنوز خلوت دنجی ندیده می آید
خیال تو به سر من برای جاسوسی
دوباره بالش من مثل ضبط می خواند
درون پرده ی گوشم فحش های ناموسی
درون سینه ی من تا به گوش مردم تا
برسد میزند زنگهای ناقوسی |+| نوشته شده توسط محمد سعیدی در جمعه دهم فروردین 1386 ساعت 15:47
طعم گس
مثل طعم هیچ مثل طعم هیچ تمام درختها خشکیدند تمام پرنده ها مردند وهیچ بر آسمان بی برگ و پرنده بال گسترانید و روی درختهای خشکیده نشست وزمین بی بهار و پرنده زیر آفتاب داغ هیچ مرد و بر تمام اتاقکهای سیمانی پیچک هیچ پیچید ای زمان هیچ ای اکنون تو از کدام در آمدی تا تو را با آیه های نور بپوشانم تا راه هفتمی را انتخاب کنم که از شش جهت اسیر این پیچک معشوق نباشم ودستهای هزاران مهربان را در دست داشته باشم وهزاره های هیچی را از یاد ببرم و این طعم گس هیچ را از روی تمام درختها پاک کنم آسمان دریایی از باران است که تف همه آفتابها را خواهد شست
|+| نوشته شده توسط محمد سعیدی در چهارشنبه دهم آبان 1385 ساعت 9:1
آقای مهربون
آقا غزل زدید باز توی چشماتون
مست میکنید منو مست با نگاهاتون آقا آقای مهربون که یک آسمون غزل گفتند شاعرای گذشته محض چشماتون اصلا فکر نمی کردم با دو بیت شعر یک روز من هم بشم از مشتریهاتون این هم نشانی دل من سرنمی زنید تا فکر کنم شده ام جزو دوستاتون یک روز جمعه به ما سر بزن آقا تا کی باید بمونیم از منتظرهاتون این ماهی دل من تشنه تر شده دریا نمی کنید براش توی دستاتون آقای عصر جمعه ی ساکت بیا بیا شاید ظهور معنی بشه با قدمهاتون دلتنگته دلم آقا میخواد که گریه کنه مثل یخی که ذوب میشه توی گرماتون |+| نوشته شده توسط محمد سعیدی در شنبه بیست و نهم مهر 1385 ساعت 10:2
درون پیرهنم
تمام روز نگاهم به قاب خالی بود
که رد پای تو دیشب کجای قالی بود گمان کنم که تو دیشب بخواب من بودی و باز بالشم از گریه خیس خالی بود دوباره پرده ی شب را بزن کنار و بیا که آرزوی خیالت غم محالی بود همیشه دفتر شعرم خیال رفتن داشت خیال خال لبت رمز بی خیالی بود درون پیرهنم یک نفر غزل خوان است درون پیرهنم یک نفر چه عالی بود.
|+| نوشته شده توسط محمد سعیدی در سه شنبه یازدهم مهر 1385 ساعت 8:34
درد ازل
در روز ازل که ما همه بود شدیم یکجا همگی بنده معبود شدیم از آیه ی " لولاک" رسیدیم به جان ما سایه ای از طوبی محمود شدیم این درد تو امروز به دردم خورده است بغضی بسیار در گلو آورده است احساس غم دوست که در من میمرد احساس غم دوست که در من مرده است ای باده به نور مصطفی کن مستی در سایه ی این نور بیفشان دستی از " کن فیکون " این جهان شادی کن از عشق یکی چو مصطفی شد هستی
|+| نوشته شده توسط محمد سعیدی در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 ساعت 17:22
دیوان حافظ
دیوان حافظ تنها کتابی است که برای ما ایرانی ها ارزش زیادی دارد تا جایی که توی خانه ها بعداز کتاب خدا و در کنار آن توی قفسه ها و روی طاقچه ها قرار می گیرد حالا اونهایی که دوست دارند این کتاب ارزشمند رو توی سیستم داشته باشند تقدیمشون برای دریافت دیوان حافظ اینجاکلیک کنید
|+| نوشته شده توسط محمد سعیدی در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 ساعت 13:4
ماجرا
ماجرا
عاقبت عشق تو بگذشت زهر بام ودری به فدایت که نداری دگر از من خبری ای خدا باز شود تا که به توفیق دعا بی خبر از همه جا بر سر گورم گذری آتش عشق همه نقل زبانم را سوخت آتش شوق بزد بر دل و جانم شرری تو به خود می روی و من نه به خود می آیم تو بمان تا که بماند زوجودم اثری به جفا گر که برانی زسرت می مانم تا که بازم به سر و قامت خوب تو سری غایت لطفی و بگذشت ز حد کار دلم من چه گویم به جهان از همه خوبان تو سری عاقبت دیو ترا می کشم و می آیی ای همه دیو جهان بر سر و پای تو پری همچو مرغم به وصال تو در بیم وصال پر و بالیم نمانده که زنم بال و پری این همه ظلم که بامن بکنی جرمم چیست ؟ نه بگوییم که باز از همه مظلوم تری گر بیایی و نیایی دل من در پی توست گر به شمشیر زنی هیچ ندارم سپری
|+| نوشته شده توسط محمد سعیدی در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 ساعت 16:51
عید مبعث
مبعث حضرت رسول را به همه ی عاشقان تبریک و تهنیت عرض میکنم چشمهایت کویر زارم کرد چشمهایت اسیر و خارم کرد چشم تو اوج یک جهان پاکی اوج هفت آسمان افلاکی چشم من یک نگاه حیران است چشم تو یک امید پنهان است چشم تو آن خم شراب الست چشم تو ساقیان می زده مست چشمهایت سرود جاویدان قصه ای از عروج بی پایان چشمهایت عجیب در خواب است چشم تو یک شراب نایاب است کاش می شد همیشه شعر نوشت قصه هجر و هجر و هجر نوشت آه آری همیشه پرنوری نغمه های سه تار و تنبوری کاش می شد همیشه فکر تو بود باز کمتر به فکر هجر تو بود کاش می شد همیشه اکنون بود لحظه ها لحظه های مجنون بود چشم هایت نگاه کن که شب اند ابروانت هلالهای مه اند من کویرم ببار و شادم کن هر کجا میروی تو یادم کن |+| نوشته شده توسط محمد سعیدی در دوشنبه سی ام مرداد 1385 ساعت 11:58
فرد
غم گرفته صورتم را چهره ام هم زرد شد تک تک سلولهایم خانه ای از درد شد رفتی و دیگر نگفتی مرد بی کاشانه ات حرف هر روز و هنوزش جان من برگرد شد در عبور روزهایم زندگی از دست رفت زندگی قربانی چشمان این نامرد شد هر چه من اصرار کردم جان من اینجا بمان رفتن تندش جواب او چه خواهد کرد شد راز پنهانی خود را فاش کردم عاقبت تا که دیدم دست او در دستهایم سرد شد باورم شد جمع ما جمع نقیض است ومحال اجتماع بین ما تفریق بود و فرد شد
|+| نوشته شده توسط محمد سعیدی در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 ساعت 17:5
فخرالدین مزارعی
بعضی وقتها آدم چیزهایی توی ذهنش برای همیشه باقی میمونه
گاهی یک اسمه گاهی حرفه گاهی یک عکسه ولی وقتی یک شعر میره توی ذهنت وبعضی وقتها که می خوای یا نمی خوای مثل یک ضبط صوت اتوماتیک توی ذهنت شروع به تکرار میشه و اینقدر تکرار و تکرار و تکرار میشه که میره توی پوست و گوشت استخونهات بعد کم کم میره توی روحت و می بینی که اون شعر شخصیت تو رو تغییر داده اونجاست که تو هم می خوای مثل اون شعر بشی یا مثل اون شعر بوجود بیاری . شعر پست قبل از آقای فخرالدین مزارعی بود از اون شعرایی بود که همه کاری با قلبم کرد. |+| نوشته شده توسط محمد سعیدی در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 ساعت 9:15
دیروز
دیروز باز بعد گذشت هزار سال بار دگر فراز سرم سر پناه بود رویم به آستانه و پشتم به راه بود سیر هزار ساله ام آغاز گشته بود پایم نحیف و آبله گون بود پا پوشهام چشمه ی خون بود اندیشه هام موج گریزان یادها انگشتهام روزن لرزان بادها بعد از هزار سال شب و روز انتظار غمگین بر آستانه ی در ایستاده بود پرسید یافتی ؟ گفتم به هر کرانه که گفتی شتافتم این بارگشتم و او را نیافتم از من نه شکوه کرد و نه با من عتاب کرد بست به روی من در سر پناه را یک دست سایبان رخ از آفتاب کرد دستی فراز گرفت ونشان داد راه را بار دگر فراز سرم بی سر پناه بود پشتم به آستانه رویم به راه بود سیر هزار ساله ام آغاز گشته بود پایم نحیف و آبله گون بود پا پوشهام چشمه ی خون بود
|+| نوشته شده توسط محمد سعیدی در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 ساعت 9:21
من--تو
رفتی کنار پنجره گفتی که نیستم
با اینکه می شناختی ام گفتی که کیستم از پشت در صدا زدی گفتی که کیستی من با وجود تو توام من که نیستم من روبروی تو بودم اما نگاه تو با من نگفت بروم یا بایستم آن آخرین نگاه تو باعث شده که من تا آخرین دقایق شب را گریستم لبخند بی تفاوتی زدی وقتی که گفتمت زینجا مرو گر بروی بی تو چیستم بیخود تلاش بیهوده می کند دلم شاید که لایق تو و عشق تو نیستم |+| نوشته شده توسط محمد سعیدی در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385 ساعت 11:22
ماهیها و قوی سپید
ماهیها شب از نیمه رفت و چشمهات در خوابند خبر نداری که چشمهام چقدر بی تابند دو چشمهای من اینک دو ماهی قرمز میان تنگ بلورند و غرق در آبند کنار سفره ی هفت سین آشناییمان گفتی که هیچ نگویم که ماهیا خوابند میان باغچه آمدی صدا زدی گفتی درختهای باغچه تان چقدر بی تابند گفتی طناب بیاور طناب آوردم گفتی بمان کنارم همین جا که ماهیا خوابند رفتی باز نگفتی درخت و تنگی هست وماهیان غریبی که تشنه ی آ بند گذشت آن شب و اکنون میان خانه ما هزار شاخه درخت و هزارها تابند کنار سفره نشستم کنار ماهیهات میان تنگک بی آب مرده اند یا خوابند؟! قوی سپید
اتاق کوچک تنهایی کنار پنجره ی دید نشسته بود کنارم شبیه قوی سپید نشسته بود کنارم شبیه قوی سپید زیبای مو طلایی گیسو شبیه بید انگار غرف تماشای هم شدیم یک لحظه و دو لحظه نه و مدتی مدید گفتم بیا و درد مرا هم علاج کن ای درد عشق تو مرا خانه ی امید
|+| نوشته شده توسط محمد سعیدی در دوشنبه نهم مرداد 1385 ساعت 9:12
رودکی
زمانه پندی آزاد وار داد مرا زمانه را چو نکو بنگری همه پند است به روز نیک کسان گفت تاتو غم نخوری بسا کسا که به روز تو آرزو مند است رودکی از اولین شاعران فارسی زبان است که مضامین بسیار زیبایی را در شعر خود جای داده و به حق است که او را استاد شاعران لقب داده اند . از آنجایی که بیشتر صحبت ما در مورد شعر نو و بخصوص غزل نو است ورودکی از اولین شاعران غزل سرا است حتی در میان اشعار او نیز استفاده از بعضی کلمات متداول و روزمره نیز دیده می شود.باید توجه داشت کلمات محاوره ای با کلمات و واژه های مورد استفاده در یک زمان مشخص فرق دارد. |+| نوشته شده توسط محمد سعیدی در سه شنبه سوم مرداد 1385 ساعت 20:28
غزل نو
با سلام به همه ی دوستان ادب دوست میخواهم چند نمونه از غزل نو که سروده ی دوست خوبم آقای
فریبرز نظری است رو به شما تقدیم میکنم کلاس و درس و سفر مو طلا نمی فهمم کلاس و درس و سفر تا کجا نمی فهمم چقدر گچ بخورم در کلاس دلگیری که یا نمی شنوم هیچ یا نمی فهمم چه فرق می کند اسفندیار یا رستم کدام را به زمین زد چرا نمی فهمم کمی هم از هیجان سفر بگو استاد که هیچ از سخنان شما نمی فهمم این غزل همانطور که شما رو به فضای کلاس درس میبره شما رو از اون فضای خاص غزل هم دور نمی کنه |+| نوشته شده توسط محمد سعیدی در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 ساعت 10:36
سلام
سلام به همه ی دوستانی که علاقه به شعر و ادبیات فارسی دارند. ادبیاتی که سالهای سال پرورش پیداکرده وبا پشت سر گذاشتن فراز و نشیب های بسیار به مرحله ی جدیدی وارد شده به نام غزل نو
توضیحات مختصری که در مورد غزل نو می شود گفت این است که این نوع غزل همانطور که مشخصات یک غزل را دارد مراعات النظیر ویژه ای نیز دارد یعنی وقتی شاعر در مورد موضوعی صحبت می کند تمام اجزای آن را همراه می آورد مثلا وقتی اسم دریا را می شنوید چه چیزهایی به ذهنتان می آید موج,ساحل کشتی ماسه قایق وچیزهایی از این دست یادتان می آید که شاعر سعی می کند در غزل نو آنهارا رعایت کند .اما تنها اینها نیست شاعر در غزل نو از ابزارهایی استفاده می کند که بسیار در دسترس هستند حال این ابزار می خواهد محسوس و قابل لمس باشد یا غیر محسوس و معنایی باشد اگر چه بعضی معتقدند آوردن کلماتی مانند تلفن فاکس موبایل یا کلمات تخصصی رشته های مختلف مثل سرچ وب سایت درون غزل جایی ندارند . لطفا با نظرات خود راهنمای خوبی برای ادامه این پست باشید
|+| نوشته شده توسط محمد سعیدی در یکشنبه هجدهم تیر 1385 ساعت 18:37
نقش
شاید روزی شعر مرا
نقاشی کنی بکشی ام شاید روزی حرف تو را بسرایم شاید روزی نقاشی تو را با هزاران کلمه ی عشق تصویر دیگری کنم و شاید روزی بدون اینکه بدانی مهمان نقاشی تو شوم بیایم
|+| نوشته شده توسط محمد سعیدی در شنبه هفدهم تیر 1385 ساعت 12:40
کاش
گذشت رهگذر از کوچه رو به ساعت کرد
و گفت چاره کدام است باید عادت کرد نگاه کرد به ساعت دوباره ساعت دوست نه خواب سراغ من آمد نه پیک یادت کرد خروس خوان و سحر می رسد دوباره بیا خروس لاری همسایه مان صدایت کرد ((زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت)) رسید نوبت اینکه کمی عبادت کرد تو دوری ازمن من دور تر از خود خویش و سرخ ساعت من اینچنین حکایت کرد گذشت این شب و اما دوباره می آید شبی که باز از این شب به آن سرایت کرد و کاش می شد از اینکه تو مال من باشی برای آن همه خوبی سری فدایت کرد
|+| نوشته شده توسط محمد سعیدی در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 ساعت 11:38
غزل نو
دستم عرق کرده و ساعت حدود ساعت دوست الوالوحرف بزن که لحظه لخظه ی توست صدای چک چک آب است وتک تک ساعت صدای خش خش گوشی که کاش بود درست در آن خموشی تاریک و آن سیاهی شب دلم درون سینه ام اما پناهگاه می جست هزارسال گذشت و بازم خبر نرسید نه اعتماد به دل دارم نه تو نه هم اداره ی پست خبر دهید که باما خبر زدوست دهند آن بی خبران ز حال من قاصدان چست گویید این درخت تو آخر که خشک شد اما بروی شاخه ی آن یکی شکوفه نرست |+| نوشته شده توسط محمد سعیدی در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 ساعت 10:35
|